شب عاشورا شب، بهخیمههای حسین(ع) تکیه داده بود؛ اما «تاریکی، جرئت ورود» نداشت. «شب، از خیمههای حسین(ع) اجازۀ ورود خواست»؛ گفتند: «ای شب! کفش تاریکی را بیرون بگذار؛ اینجا همهجا سپیده است». اینجا دریچۀ آسمان باز باز است. ماه، از شرمِ نگاهِ حسین، کمرنگ میتابید و «ستارگان، گرداگردِ خیمهها، نمازِ انتظار میخواندند». ماه، چراغی بود که از چهرۀ حسین، نور قرض میگرفت؛ و «ستارگان، دانههای تسبیحی بودند که نامِ او را در مشتِ آسمان میگرداندند». عباس، دست نداشت؛ و پیش از آنکه شمشیرها بیایند، «دستهایش را بهامانت بهغیرت» سپرده بود. او ساقیِ آب نبود؛ ساقیِ یقین بود. «هر که از نگاهش نوشید، دیگر هرگز تشنۀ دنیا نشد».